على بن حسين واعظ كاشفى
ديباچه 17
رشحات عين الحيات ( فارسي )
را ، سينهبهسينه و دهن به دهن و كتاب به كتاب و دفتر به دفتر و شعر به شعر ، و نثر به نثر ، از نسلى به نسلى ديگر ، منتقل كردند و امروز هم ، در همين عصر و زمان اتم و موشك ، باز ميليونها زن و مرد و عارف و عامى ، از شاعر و نويسندهء تهرانى و كشاورز سيستانى و قالىباف خراسانى و كاشىكار اصفهانى و زردوز كاشانى ، از بام تا شام ، هزاران بار ، آنها را تكرار مىنمايند و در گفتهها و نوشتههاى خود به آنها استناد مىجويند و استشهاد مىكنند و از اين پس نيز ، ساليان بسيار خواهد آمد كه اين در بر همين پاشنه خواهد گشت و چاپ و نشر اين كتابهاى عرفانى تجديد خواهد شد . بنابراين نقادان بىانصاف ، عرض خود مىبرند و زحمت ما مىدارند . گوئى سر حلقهء ارباب ذوق و وجد و حال ، عارف نامى و صوفى گرامى ، مولانا محمد بلخى ، در هشتصد سال پيش ، چنين روزى را روشن ديده كه در جواب عيبجويان و طعنهزنان فرموده است : پيش از آن ، كاين قصه با مخلص رسد ، * دود كندى آمد ، از اهل حسد ! من نمىرنجم از اين ، ليك اين لگد ، * خاطر سادهدلى را ، پى كند ! خوش بيان كرد آن حكيم غزنوى ، * بهر محجوبان ، مثال معنوى : كه ز قرآن ، گر نبيند ، غير قال ، * اين عجب نبود ، ز اصحاب ضلال ! كز شعاع آفتاب پر ز نور ، * غير گرمى ، مىنيابد ، چشم كور ! خربطى ، ناگاه ، از خرخانهاى ، * سر برون آورد ، چون طعانهاى ! ! كاين سخن پست است ، يعنى مثنوى ، * قصهء پيغمبر است و پيروى ! نيست ذكر و بحث اسرار بلند ، * كه دوانند اوليا ، ز آن سو سمند ! از مقامات تبتل تا فنا * پايهپايه ، تا ملاقات خدا ! شرح وجد هر مقام و منزلى ، * كه ، بپر ، زو برپرد ، صاحبدلى . جمله ، سرتاسر فسانه است و فسون ، * كودكانه قصهء بيرون درون ! چون كتاب الله بيامد ، هم بر آن ، * اينچنين طعنه زدند ، آن كافران ! ! كه اساطير است و افسانهء نژند ، * نيست تعميقى و تحقيقى بلند !